| DESIGN BY : WWW..LO3A .BLOGFA.COM |
|
سه شنبه...ششم رمضان....آقا ما فکر کردیم یوم الشکه با اجازتون روزه نگرفتیم......
خوب من چه میدونستم امروز شیشمه رمضونه....از بس که اینا گفتن امروز یوم الشکه و فردا....فردای یوم الشکه....امروز روزه واجبه....فردا مستحبه....ما قاطی کردیم فکر کردیم امروز یوم الشکه..... پس اول صبح مثل بیشتر روزا بیدار شدم و با اجازتون یه صبحونه توپ خوردم و سر حال قبل از این که برم سر کار اول رفتم به یکی از بچه ها یه سری بزنم.....خلاصه کار واسم پیش اومد و مجبور شدم یه کم دیرتر برم سر کار .... نزدیکای ساعت 10 که خیلی گشنم شده بود رفتم از یه سوپری یه کلوچه خریدم و یواشکی توی مغازه شروع کردم به خوردن که یه دفعه دیدم صاحب مغازه بد جوری شاکی شده و داره چپ چپ نگام میکنه منم به یه چشم به هم زدن تمام کلوچه رو به زور جا دادم تو دهنم و ترجیح دادم که زودتر فرار کنم تا تحویل مامورای شریف امنیت اجتمایی نشدم..... نزدیکای ظهر رسیدم مغازه یه نیم ساعتی بودم و دیدم وقت نهار شده منم درو بستم و رفتم بالا که یه چیزی بخورم .....یواشکی و با کلی ترس داشتم تخم مرغ و میشکستم تو ماهی تابه که دیدم بابا بزرگم وایساده پشتم..... یه کم به من نگاه میکرد یه کم به تخم مرغ ها.....نمیدونید با چه بدبختی و بیچاره گی کلی دروغ سر هم کردم که مریضم و باید قرص بخورم و زخم معده دارم و هنوز به سن تکلیف نرسیدم و .....نیمرو رو خوردم ولی خوب زهر مار شد (من که اصلآ پوست کلفت نیستم)..... به هر حال از اینم قصر در رفتم..... موقع افطار شد و رفتم خونه....تو خونمون فقط مادر بزرگم روزه بود....یه ربعی به افطار مونده بود که این دفعه هم مثل دفعه های قبل با کلی ترس رفتم سر قابلمه و شروع کردیم به خوردن ....این دفعه مامانم و مامان بزرگم..... انگار که جنایت کرده بودم.....جالب بود از همه بیشتر مامانم شاکی بود ....حالا انگار که خودش روزه باشه.....گیر داده تو چرا روزه نگرفتی .....منم قبل از این که بگم آره فکر کردم امروز یوم الشکه و مریض بودم و یادم رفتی و خلاصه بهانه ردیف کنم با موج حملات رو برو شدم.....بدون این که حرفی بزنم رفتم تو اتاقم...... ولی خب بعدش که با خودم فکر کردم دید اگه جای این همه که از بنده خدا ترسیدم و یواشکی چیز میخوردم از خود خدا میترسیدم و به حرفش گوش میکردم الان انقدر پیش این و اون و خودم شرمنده نبودم..... این شد که که تصمیم گرفتیم فردا رو دیگه یوم الشک ندونیم و همین جا اعلام کنیم که فردا ماه رمضونه..... |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت
11:27 توسط دلقک |
|
|
واي که اين انگشتام چقدر سخت رو کيبورد راه ميره مثل بچه اي که تازه داره راه رفتن و ياد ميگيره هر قدمي که ور ميداره انگار داره از يه کوه بالا ميره منم همون حس و دارم....
يواش يواش داشت نوشتن از يادم ميرفت.... بايد دوباره برم نهضت!!!! مخم داشت تعطيل ميشد شايدم تعطيل شده بود البته بچه ها ميگن تو که اصلآ مخي نداشتي که بخواد تعطيل بشه!!!!!! ولي خوب تمام سعيمو کردم تا از تعطيلي درش بيارم.... تو اين مدت خيلي اتفاق واسم افتاد تقريبآ همشونم بد بود ولي هيچي ننوشتم آخه هر بار که مينوشتم بعضيا شاکي مي شدن که بابا اين وبلاگه توام مثل طرحش سياه و غمناکه و نوشتهاشم بدتر.... تازگيا يه حس يکنواخت عجيب دارم.... حس انتظار... حس اميد.... يه اميد بي پايه و اساس... شايدم با پايه و اساس!!!!! همش منتظرم....قراره اتفاقي بيوفتي؟؟؟؟ دلم لک زده واسه يه خبر خوب.....يه خبري که حسابي خوشحالم کنه .....يه خبري که وقتي بهم گفتن از خوشحالي ذوق مرگ بشم...!!!! شايد از اين حس يکنواختي در بيام.... اين مدت همش منتظر يه خبر معمولي بودم ولي همش خبر بد بهم ميرسيد حالا بزار منتظر يه خبر خوب باشم شايد يه خبر معمولي بهم رسيد!!!!!! اين خوشبينانه ترين حالتي بود که تونستم از خودم نشون بدم.....!!!!! واييييييييييييييييي...!!!!!چقدر سخت بود!!!!ولي دارم سعي ميکنم که از اين به بعد اينجوري باشم...... ديگه بسه انگشتام درد گرفت بعد از اين مدت يه دفعه زياد نوشتن ضرر داره .....!!!!!! خوب ديگه.... اينارو واسه اين نوشتم که بگم هنوز زنده ام !!!!! راستي چند روز ديگه تولد يکي از دوستامه....تولد داريم ....تولد آقاي بووون....تولدش مبارک |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت
10:49 توسط دلقک |
|
|
باز وقت شد بعد از يه مدت يه چيزي بنويسم....راستش وبلاگم سياسي نيست دوستم ندارم كه سياسيش كنم ولي يه چيزايي هست كه بايد گفت...
امروز داييم يه حرفي زد كه خيلي واسم جالب بود گفت:خوب شد كه بنزين جيره بندي شد اين طوري مردم ياد ميگيرن كه چه طور زندگي كنن!!!!! خيلي به اين حرفش فكر كردم ديدم آره واقعآ مردم ياد ميگيرن كه چه طور زندگي كنن...كه اونقدر راه برن كه كف پاشون تاول بزنه!!!!كه سعي كنن هر 5روز يه بار از خونه بيان بيرون....كه هر چي در ميارن جاي پول كرايه ماشين بدن...مسافر كش ها هم هر چي پول ميگيرن ميدن بنزين ميزنن....زنجيره جالبي ميشه....هيچ كسي پولدار نميشه فقط دست به دست اين پول ميگرده و مردمم فقيرتر از روز قبل ميشن....اين فوق العادهست... ياد حرف احمدي نژاد افتادم كه قبل از انتخابات به عنوان تبليغ گفته بود من تمام مردم رو تو سود نفت شريك ميكنم....البته خيلي حرفاي ديگه اي هم زده بود كه... حالا ميبينيد كه مردم چه طور در اين سود شريك شدن و زندگي آروم و خوشي رو دارن....يه كم به دور و برمون نگاه كنيم ميبينيم همه افسرده و عصبي شدن اصلآبا كسي نميشه حرف زد.... |
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07ساعت
17:59 توسط دلقک |
|
|
ميگم ديديد بعضيا موقع شير گرفتن كلي به تاريخ ساخت و انقضا و شماره پروانه و تاريخ توزيع شير و ...نگاه ميكنن؟؟
تازه قبل از مصرفم نيم ساعتم اونو مي جوشونن؟؟؟ ولي آخرش مسموم ميشن!!! آخييييييييييييييييييييييييييييي!!!!چرا؟؟؟؟؟؟ خوب يكي نيست بگه جاي اين كاره اگه اون دستات رو مي شستي اين بلا سرت نميومد فكر همه جا رو ميكنن الا اين آخري اگه فكر اينو ميكردن هيچ وقت مسموم نميشدن!!!!!! بعضي وقتا آدم به همه جوانب كار فكر ميكنه ولي آخرش باز يه جاي كار ميلنگه آخرش اون چيزي كه فكر ميكنه نميشه چرا؟؟؟؟ ايراد از كجاست؟؟؟؟ هممون عادت كرديم اينجور موقع ها ميگيم حتمآ قسمت نبوده....حالا واقعآ اين قسمت وجود داره؟؟؟؟يا ما الكي واسه اين كه به خودمون دلداري بديم اينو ميگيم؟؟؟؟ نميدونم ولي به نظر خودم همش دلداريه واسه اين كه يه جوري از اين ناراحتي فرار كنيم ....بيشتر وقتا هر وقت به كاري دست ميزنم ياد اين قضيه شير ميوفتم!!!آخرش مسموم ميشم!!!! يا من به فكر شستن دستم نبودم با اين كه واقعآ خدا نميخواد پس خدا كي ميخواد؟؟؟؟؟؟؟؟اصلآ ميخواد؟؟؟ باشه بازم دست و پا ميزنم شايد يه روزي خداي ما هم بخواد آخر اميدواريه نه؟؟؟؟ يواشكي زير گوش دل خودم ميگم شايدم قسمت من اينجوري بوده!!!! شايدم قسمت نبوده كسي چه ميدونه؟؟؟؟ آره شايد يه روزي.... |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت
12:32 توسط دلقک |
|
|
نوشابه رو که خوردم به قوطیش نگاه کردم.....تاریخ تولید ۱۵/۰۱/۸۶ تاریخ انقضا ۱۵/۰۷/۸۶ .....
یاد خودم افتادم،تاریخ انقضام رسیده.....تموم شده..... یه روز اومدم.... کسی رو نمیشناختم،قیافه ها همه جدید بود.....دختر و پسر میومدن میشستن و میرفتن.... یواش یواش موندگار شدم.....مجبور بودم که بمونم....چاره ای نداشتم!!!! آدما رو شناختم،باهاشون آشنا شدم،با بعضی ها هم رفیق....با آدمایی آشنا شدم که شاید تو زندگیم کمتر دیده بودم....آدمایی که حرفاشون خیلی جالب بود،البته نمیگفتن بلکه مینوشتن.... خوندن نوشته هاشون واسم خیلی جالب بود.... یواش یواش منم شدم مثل اونا....سعی کردم بنویسم...یاد گرفتم تو دنیا هر چی داد بزنی کسی صدات رو نمیشنوه،شاید بنویسم بهتر باشه.... میون این همه آدم یه نفر هم بود که با بقیه فرق داشت...اون هیچ وقت نمی نوشت...این من بودم که برای اون مینوشتم....آشنایی با اون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم....کسی که تمام زندگیم واسه اون شد و خودشم خبر نداره....شایدم خبر داره!!!!! روزا گذشت....هفته ها و ماه ها....دلقک موندگار شده بود....ولی خودشم میدونست این موندگاری ابدی نیست،یه روز باید بره....حالا اون روز کی باشه خدا میدونه..... شاید خیلی دیر تر از این ها باید میرفت،ولی خوب انگار قسمت اینجوری بود.... بیشتر آدمای دنیای کوچیکش و دوست داشت و از بعضی ها هم یه تنفر غریب ولی....خوب و بد در هم بود.....نه حرفم و پس میگیرم از هیشکی متنفر نبود.... قبلآ به این فکر نکرده بودم که روزای آخر دلم واسه همه این آدما تنگ می شه....میگفتم میرم....ولی حالا وقتی روزای آخر رسیده میبینم دل کندن یه کمی سخته!!!!!ولی خوب رفتنی باید بره.....رفتن همیشه سخته حتی اگه از بدترین جا ها باشه....این و خیلی وقت پیش تجربه کردم.... از این جا هم تجربه هایی به دست آوردم که شاید تو زندگیم به دردم بخوره.....فقط میخوام بگم از تمام کسایی که از من حرکت بدی دیدن معذرت میخوام.... دیگه رفتیم.....کافی نت آپادانا..... این دفعه نمیخوام آخر نوشته هامو با دلقک تموم کنم مینویسم فرزاد.... دلم برای همتون تنگ میشه..... دوستون دارم..... خداحافظ...همین حالا.... فرزاد *********** پ.ن۱.حالا زیادم غصه نخورید بهتون سر میزنم،از دوریه من نکنه سر به بیابون بزنید....نه بابا اونقدر هم ارزش نداره پ.ن۲.نه بابا نترسید نرفتم دیوونه خونه....چه زود رفتین واسم کمپوت گیلاس خریدید....نه هر وقت بخوام برم دیوونه خونه همه رو خبر میکنم و یه مراسم با شکوه میگیرم |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/26ساعت
11:49 توسط دلقک |
|
|
نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟
گفتي برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود. گفتي برو! انگار محکم تر از هميشه بود. مهربانيت رنگ باخت.گفتم به خاطر يک موجود خاکي رهايم مي کني؟ سکوت کردي.گفتي برو! فرياد زدم نگاهم کن... نگاهم نکردي. نمي ديدمت دلم نمي خواست آدمت را هم ببينم. تکان مي خورد و سخن مي گفت انگار. همه به خاک افتادند و سجده اش کردند. گفتي جانشين من است خليفه است… روزي كه از من خواستي به غير از توسجده كنم، به آن تلي از خاك كه كمكم تبديل به گل مي شد، من نمي دانستم جنس آبي كه اين خاك را گل مي كند چيست، نمي دانستم آب عشق چيست، آب روح چيست؟ از آن به من ننوشانده بودي، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم! من … سوختم. به خاک نيفتادم. چيزي تمام بدنم را فشرد. نمي توانستم براي يک مشت گل زانو بزنم. ايستادم. محکم و مقتدر ايستادم. گفتي زانو بزن.نتوانستم. فرياد زدم. اين همان آدم خاکي توست که ستم خواهدکرد. سرکش و طغيانگر خواهد شد، تنگ چشم و حريص ناسپاس و مجادله گر. اين آدم توست؟… باز سکوت ...آرام زمزمه کردي خليفه است. …واي خليفه خليفه خليفه چقدر خنديدم! خليفه اي که دروغ مي گويد. خليفه اي که گناه مي کند. خنديدم و طعنه زدم. يك خليفه گناهکار!... گفتي نخوت تورا بلعيده است. خنديدم! سجده نکردم! رانده شدم! ....… نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟ قرن ها از آن روز مي گذرد و من ساکن زمينم. بين همه اين آدم هاي خاکي تو! بين همه دروغ ها و حرص هايشان. بين فراموش کاري هاي گاه و بيگاه و ناداني هايشان! بين همان ها که مي خواهند نبودنت را ثابت کنند يا ناديده ات بگيرند. همان ها که گاهي فقط گاهي به سراغت مي آيند. و من از شوق لبريز مي شوم. من ابليس فرزند آتش! از ذلت اين عنصر خاکي لذت مي برم. از اين که اميدهايت را ناميد ميکنند شادي مي کنم. و دلم براي لغزشهايشان پر مي زند. وتو! با همه قدرت و بزرگي ات زياده گوييهايشان را مي بخشي هنوز توبه مي پذيري و باران ميباراني و مهربانانه سر فرازش مي کني. عجب از او که مهربانيات را مي بيند و ستم مي کند و عجب از تو که ستمش ميبيني و مهرباني مي کني… و من هنوز از اين که زشتيهايشان را ناديده مي گيري آتش مي خورم و براي نابودياش قسم مي خورم. براي سر گشتگياش لحظه شماري مي کنم… منم ابليس! |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت
12:44 توسط دلقک |
|
|
دارم دعا می کنم
باران ببارد ابر ها بمانند دعا می کنم تو بیایی و بمانی حالا..... ابر ها ماندند و باران می بارد تو چی؟؟؟ می مانی؟؟؟!!!!! |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/18ساعت
18:8 توسط دلقک |
|
|
باید بگم که لطف آقایون شامل حال ما هم شد .....پنج شنبه.....خواستم ننویسم ولی نتونستم دیدم نمیشه که اصلآ هیجی نگم....
البته برخورد بد نبود ولی خوب ما خطایی نکرده بودیم...... شاید این دفعه به خیر گذشت یا خدا حد اقل یه بار نشون داد که دوستم داره.... میشد خیلی بد تر از این ها تموم بشه.....یه اتفاق خیلی بد که به خاطرش خودم و هیچ وقت نمی بخشیدم.....شاید تا آخر عمر..... دلم میگیره از جامعه ای که بوی گند میده ولی..... باشه باشه خفه میشم چیزی نمیگم....بازم مثل همیشه دهنمون بسته است....دهنی که هیچ وقت اصلآ باز نشد که بخواهد بسته بشه..... داریم به عقب برمیگردیم،اولا خوشحال بودیم که داریم به جلو حرکت میکنیم بعد یواش یواش دچار سکون شدیم و حالا داریم به عقب برمیگردیم .....عقب و عقب تر.... یاد این شعر میفتم که شاید معنیش رو تا حالا درست نفمیده بودم اما حالا.... دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین به اندیشیدن خطر مکن عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد آن که بر در میکوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد خدای را خدای را خدای را..... |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16ساعت
16:4 توسط دلقک |
|
|
هیچ وقت.....
هیچ وقت نتوانستم نقاش ماهری بشوم امشب نقش دلی را کشیده ام شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم نیمی از آن در زیر خروارها رنگ مدفون شده |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16ساعت
14:28 توسط دلقک |
|
|
هم از تو هم از بیرون دارم داغون میشم
ذره ذره تخریب و متلاشی میشم هر چی که هست تو خودم میریزم تا کی؟؟؟؟نمیدونم.... روزگار که هر روز داره بدتر از بدتر میشه..... کارها خراب تر از خراب تر... مغزم دیگه جواب نمیده.....کم آورده.... از جسمم هم چیزی نمونده... شدم مرده متحرک....روحم خیلی وقته که پرواز کرده.... ای کاش جسمم رو هم میبرد.... یه سفر قشنگ که هیچ وقت برگشت نداره!!!!!مثل زمان... شایدم دوست داشتم بچه میشدم....برمیگشتم به هفت سالگی به روز اول مدرسه که همه ناراحتی و ترسم این بود که میخوام از پدر و مادرم جدا بشم.....همه حراسم از این بود که نکنه فردا امتحان دیکته رو خراب کنم....چه مشکل بزرگی.... برمیگشتم به یازده سالگی که وای میخوام وارد راهنمایی بشم....چه دوران عجیبی!!!!! به ۱۷ سالگی برمیگشتم به شر و شور دبیرستان که با خراب کاری هامون خدا رو هم بنده نبودیم....به زمانی که خیلی بلند پرواز بودیم....چه رویای قشنگی!!!!! بر میگشتم به شبی که فرداش قرار بود برم خدمت....چه ترسی داشتم....تا صبح نخوابیدم.... به شبهایی که بازم به خاطر نگهبانی تا صبح نمیخوابیدم.....چه ترس غریبی!!!!! کاشکی بچه میشدم.... باهاش حرف زدم....چقدر سبک شدم....ولی چقدر کم بود....زمان.... چند روز نیستش....نمیبینمش....نمیتونم باهاش حرف بزنم....چند روزی که واقعآ بهش احتیاج دارم..... کاش بود...باهام حرف میزد....آرومم میکرد....امید می داد.... بهتر میشدم....سبک....راحت....میرفتم رو ابرها....چقدر سبک....دلم هواش و کرده.... الان دیگه کاملآ تنهام.....کاشکی بود... گیج گیجم خالی خالی مردود مردود روزهای آخر..... |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/04ساعت
11:32 توسط دلقک |
|
|
من متولدِ پاییزم،
فصل ِ زردی فصل ِ بادِ وحشی فصل ِ شاعرهای پیر فصل ِ نقاشان بی نظیر کس چه می داند! شایدم بس دلگیر!! از آن اولین پاییز تا آخرینش از عطر فروردین تا باد پاییزی از نیاز آن عاشق تا ناز آن معشوق از کنج آن مسجد تا بعدِ میخانه! من همه را پیموده ام! من مسلمانی دیدم از قوم یهود! که چون آن درویش ِ پیر نعره یا هو می کشید! من به او گفتم : هـــو یا « یا هـو»؟! او با تمسخر گفت : هم من هم هــــــو!! |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت
19:40 توسط دلقک |
|
|
ما هرچي نوشتيم سياه بود چون دلمون سياه بود.....
ميگن سياه ننويس از خوبي بنويس از خوبي هاي زندگي..... زندگي؟؟؟؟!!!!! عجب واژه غريبه اي!!!!!!! هرچي فکر ميکنم ميبينم سياه....بده....چيزي که بده چه جوري ميشه از خوبيش نوشت؟؟؟؟ آخه کجاي اين زندگي خوبه که من از خوبيش بگم؟؟؟؟ از وقتي چشم باز کرديم همش دنبال خوبي زندگي بوديم و هنوز پيداش نکرديم.....هر روز منتظر یه اتفاق خوب بودیم اما دریغ از....ديگه باورم شده که زندگي اصلآ خوب نيست که بخوام دنبال خوبيش بگردم....شايدم خوبه يعني زندگي بقيه خوبه و مال ما.... نميدونم خدا چرا اينجوري ميکنه نميخوام کفر بگم ولي انگار خدا داره با من لج ميکنه انگار که من يه غولم و رفتم به جنگ خدا....اونم داره با من ميجنگه و ميخواد از پا درم بياره.... از هر دري وارد ميشم يه ضربه ميزنه آخه خدا جون تو که ميدوني ما هيچي نبوديم هيچي نيستيم هيچي نميشيم پس چرا اينجوري با ما تا ميکني؟؟؟؟ چرا هر چي دعا ميکنيم گوش نميدي.....چرا هرچي ما ميخوايم تو نميخواي و هر چي تو ميخواي ما نميخوايم.... داري منو امتحان ميکني؟؟؟؟آخه چند سال بايد امتحان بگيري تا ببيني ما هيچي نيستيم؟؟؟؟خدا جون آخه مگه ما بندهت نيستيم؟؟؟؟ هر روز به اميد تو بيدار ميشم و شب که ميخوام بخوابم باز با تو درد و دل ميکنم....پس چرا به درد و دل هام گوش نميدي؟؟؟چرا حرفامو نميشنوي؟؟؟بابا دلم ترکيد....مردم از بس که تو سکوتم داد زدم ما به هرچي دل خوش ميکنيم تو اونو از ما ميگيري خوب يه دفعه جونمونم رو هم بگيرو خلاص. خدا جون اگه زندگي اينه ما نخواستيم مال خودت.....بده به یکی دیگه شاید واسه اون بهتر باشه..... خدا جون ديگه دلقکت نا نداره.....ديگه بريده..... ديگه خزونه سماجت دل دلقکت ته کشيده....ديگه اميدم داره نا اميد ميشه.....آدمي هم که اميد نداشته باشه مردست نه زنده.... من موندمو يه دل خوشي اين يه دل خوشي رو ديگه ازم نگير.... ******** خدايا بابت تمام همه حرفايي که بهت زدم منو ببخش ديگه هيچي ندارم که بگم آخه خيلي دلم گرفته بود. |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت
9:43 توسط دلقک |
|
|
گفت خوابت میاد؟
محکم گفتم نه گفت بیدار میمونی؟ گفتم آره اگه تو بخوای گفت اگه بخوابی منم میخوابم اونوقت نمیتونم کارم و انجام بدم و فردا اوضاع بد میشه گفتم بیدار باش که بیدارم ولی کم آوردم نتونستم تا آخرش باشم فقط نیم ساعت کم آوردم....البته اصلآ واسش مهم نبود که من بیدار باشم یا نه شوخی شوخی گفته بود ولی خوب من جدی جدی گرفتم شایدم جدی جدی گفت و.... ما یه عمره خوابیدیم و فکر میکنیم بیداریم ولی داریم به خودمون دروغ میگیم....خودم و میگم خیلی وقته خوابم.... کی بیدار میشم؟؟؟ نه بیدار نمیشم آخرشم تو خواب میرم یه جای خوب.....نه دیگه این دفعه منظورم دیوونه خونه نیست اونجا از دیوونه خونه هم بهتره....... گفتم واست دعا میکنم که فردا کارها خراب نشه.... گفت دعا؟؟؟؟ نمیخواد دعا کنی به دعای تو احتیاجی نیست واسه خودت دعا کن واسه خودم؟؟؟ دیدم راست میگه واسه ما که کسی دعا نمیکنه باید خودمون واسه خودمون دعا کنیم.... گفتم باشه واسه خودم دعا میکنم واسه دل خودم..... دعا کردم خدایا یه کاری کن فردا کارها خراب نشه و ناراحت و عصبانی نباشه.... آخه..... آخه نمیدونست دلمم مال خودم نیست..... خدایا یه وقت رومو زمین نندازی..... خوب اینم از دعا واسه دل خودم.....چند تا کار دیگه بیشتر نمونده..... این که همه گلای نرگس پسرک گل فروش رو بخرم و با آینه خداحافظی کنم و یه سر به به خاطره های گذشته بزنم و خاک روشونو پاک کنم و ..... همین..... حالا دیگه میشه رفت خوابید و دیگه بیدار نشد.....یه خواب ابدی..... دنیا رو با همه خوب و بدش با همه زندونی های ابدش پشت سر گذاشتن و رها شدن رفتن و سری توی سرا شدن واسشون تو بند دنیا جا نبود دنیا که جای پرنده ها نبود پشت سر گذشته های بی هدف پیش رو لشگر آرزو به سر تو بهشت آرزو گم نشدن آدم حسرت گندم نشدن وقتی موندن تو غبار زندگی پر کشیدن از حصار زندگی زنده موندن واسشون بهونه بود زندگی بازی بچه گونه بود یه صدا میخوندشون سمت خدا با سکوتشون رسیدن به صدا |
|
+ نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت
11:45 توسط دلقک |
|
|
حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ولي.............
هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو بهش بگيم ولي جالب اينجاست وقتي سر عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم! انگار زبونمون بند میاد..... تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي! حسي که بايد انتقال ميدادي و، ندادي! چرا؟ خودت هم نميدوني!!! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي..... نمی دونم شاید می ترسیم از اینکه اون باورمون نکنه.مجبوریم خودمون نباشیم.یه نقاب رو صورتمون بذاریم تا کسی نفهمه تو دلمون چی می گذره.شده لحظه هایی که تو تنهاییمون صدای هق هق گریه هامون به آسمون رسیده ولی بازم بهش نگفتیم..... نگفتیم که چقدر بدون اون احساس تنهایی می کنیم. می ترسیم از اینکه روزی تنهامون بذاره و حتی آن موقع هم نتونیم حرفامونو بهش بگیم و ازش بخواهیم که بمونه .اون وقت حسرت فرصت هایی رو می خوریم که می شد همه حرفای دلو بهش گفت و نگفتیم.لحظه هایی که دلمون فریاد می زنه دوست دارم ولی زبان همچنان سکوت رو داد میزنه.... سکوتی که داره ذره ذره وجودمونو آب میکنه اما به رومونم نمی یاریم.. بگذريم.زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيان شن و جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن! اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه ، سعي مي کرديم جرات گفتن رو تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون مثل حناق تو گلومون گیر نکنن!!!!! خيلي ها هستند که ميتونند همون باشن که ما ميخوايم ، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم. اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه..... البته نه حرفایی که کسی رو ناراحت کنه.... |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/19ساعت
12:58 توسط دلقک |
|
|
انسان باش
- انسان پدرته... - گیر عجب آدم احمقی افتاد ام - خودت گیر عجب آدم احمقی افتادی... - من و کشتی با این حرفهات - چرا دروغ می گی تو که هنوز زنده ای... - ول می کنی یا نه؟ - چرا فحش می دی کمی نزاکت داشته باش... - واقعا دیگه نمی دونم چه بگم - یه کم فکر کن تا یادت بیاد... - هفت پشتت یادشان می آید! - اِ ... کسی پشت سر من نیست که ... حتما خودت و به یه چشم پزشک نشون بده. -خوب اصلان انسان نباش! -باز که بی ادب شدی فحش میدی -تقصیر من بود که اومدم تو رو نصیحت کنم -نه تقصیر من بود که تو رو آدم حساب کردم....انسان باش! بدبخت... -یعنی من آدم نیستم؟؟!! -آدم همون نبود که خیلی وقت پیش مرد؟؟؟ -فکر کنم راست میگی....خوب پس من کیم؟؟؟.....راستی آدم چه جوری مرد؟؟؟؟ -دیوونه نمرد که شهید شد -راست میگی حواسم نبود....خوب پس من گیلاسم.....گیلاس دوست داری؟؟؟؟ -آره خیلی زیاد از اون کرمو هاش -تو چی هستی؟؟ -منو نمیشناسی؟....من گاو مش حسنم دیگه....مااااااااااااااا -پس نه با آدم کار داریم نه با انسان؟؟؟ -آره بابا ولش کن ...انسان کجا بود آدم کیه..... -میگما اینجا چقدر خوبه....کاشکی زودتر میومدم -چرا؟ -آخه هممون مثل همیم....من گیلاس ،تو گاو مش حسن، اون یکی بن لادن، این و ببین اسمش ویکتور هوگوست میشناسیش که همون نقاش رو میگم.....اینم خانوم مارپل.....ببین چقدر با هم دوستیم...اگه یه وقت دل بن لادن بگیره خانوم مارپل ناراحت میشه....آخه عاشق همدیگن.... -راست میگی....اینجا خیلی خوبه کسی با کسی کار نداره.....بوی طویله خونه مش حسن و میده.....من که هیچ وقت از اینجا نمیرم.... -بریم شام بخوریم؟؟ من گشنمه -واسه شام سوپ یونجه داریم....مثل هر شب (مرکز مشاوره ونگهداری بیماران روانی شهید......) |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت
12:37 توسط دلقک |
|
|
این آخرین آپم تو سال ۸۵ هیچی دیگه به فکرم نرسید جز این که یه کم با خدا حرف بزنم...آخه یه کوچولو داشت یادم میرفت
************* خدایا،شرمنده ام،اززیادی گناهانی که انجام دادم..... خدایا،از قدر نشناسی خودم....از این که هر روز باعث رنجش خاطر تو شده ام شرمنده ام.... خدایا چی بگم؟؟؟از کدوم گناهم از تو طلب عفو کنم؟؟؟ من و ببخش..... خدایا من و از منجلابی که در اون گرفتار شدم نجات بده...... خدایا،به من فرصت بده تا پاک بودن رو تجربه کنم....به من فرصت بده تا آدم بودن رو تجربه کنم و برای یه لحظه اونی باشم که تو میخوای.... به من اشتیاق زندگی بده.....نور امید....تا با امید به تو بتونم بهتر باشم....بهتر از سال قبل.... به من قدرت بده که بتونم بازم رو پای خودم وایسم و جلوی مشکلات کمرم خم نشه..... به من کمک کن تا پیش دوستی که ازم کمک خواسته شرمگین نشم و سرم و پایین نندازم..... به من مهلت بده تا با تو بودن رو تجربه کنم..... ******** و به عنوان آخرین خواسته...... سایه پدر و مادر هیچ کسی رو از سر بچه هاش کم نکن..... بابت چیزایی که بهم ندادی شکر گذارتم شاید میدونستی که لیاقتشو ندارم و بابت چیزایی هم که بهم دادی ازت ممنونم..... میدونم حرفامو شنیدی......داری من و میبینی..... دوست دارم.... دلقک |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت
10:51 توسط دلقک |
|
|
امشب بازم دل دلقک گرفته....همه فکر میکنن که دلقک ها هیچ وقت دلشون نمیگیره ....ولی نمیدونن دل دلقک ها از همه آدما کوچیکتر و تنگ تره.....
نمیدونم چرا؟؟؟؟مثل این که قرار نیست دلقک قصه مون ناراحتی از دلش بره.... هر کاری میکنه نمیشه....تقصیراون چیه؟؟؟؟؟؟ یه وقتایی چرا هر چقدر آدم تلاش میکنه نمیشه؟؟؟؟انگار خدا خوشش میاد بندهاش همیشه در حال دست و پا زدن باشن...... مثل یه بچه که داره شنا یاد میگیره هر چقدر که دست و پا میزنه بیشتر میره زیر آب!!!!!!!!! بابا به خدا دلقک شنا بلده ولی بازم غرق میشه!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟ شاید به اندازه کافی تلاش نمیکنه..... شایدم تقصیر اون نبوده...... ولی احساسش میگه که مقصر اونه..... میخواد درستش کنه ولی نمیدونه چه جوری...... همه امیدش به یه چیز بود ولی.... کاشکی یکی پیدا بشه بگه که مقصر نیست.... کاشکی بگه همه چی درست میشه...... نمیخواد امسالم عیدش خراب بشه..... کاشکی یکی..... کاشکی..... به کی بگم که قلبم اون دور دورا جا مونده به کی بگم که دوریت دل من و سوزونده به کی بگم تو دنیا امید من همینه فقط برای یک بار چشم تو رو ببینه به کی بگم خدایا که دردم و بدونه به اشک من نخنده نگه شدم دیونه ولی شدم دیونه...... ********************************** امشب دلم دوباره تنگه برات.... میدونی؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/27ساعت
19:59 توسط دلقک |
|
|
چیه؟ چی شده؟ آها سال داره تموم میشه،داره سال نو میاد،سال جدید،بوی عید میاد،بوی بهار......
عید قشنگه نه؟ همه دوستش دارن؟ همه از بیست روز مونده به عید یه حس و حال دیگه دارن....تو خیابونا دنبال لباس و وسایل نو میگردن... تو خونه هم همش به فکر تمیزی و خونه تکونین....آخه داره سال نو میاد،سال جدید و آدمای جدید..... ولی..... ولی من از عید بدم میاد یعنی اولا خوشم میومد ولی هر سال یه اتفاقی افتاد که بی تفاوت شدم و یواش یواش متنفر..... اصلان واسم فرقی نمیکنه که میخواد سال نو بشه.....آخه هرچی فکر کردم دیدم فقط سال نو میشه نه آدماش.... آدماش همونی که بودن هستن هیچ فرقی نمیکنن، اونایی که بد بودن بد میمونن و..... خوب هم که اصلان پیدا نمیشه...... ولی امسال..... امسال واسه من فرق میکنه یه تصمیم گرفتم که پیش خودم فکر میکنم بزرگترین تصمیم تاریخ و گرفتم.... میخوام امسال بد نباشم،نمیگم خوب باشم....میخوام به بدیه پارسال نباشم...... به خاطر یه نفر.....به خاطر حرف یه نفر.....نه به خاطر حس یه نفر.... یه حس که به من گفت باید امسال سعی کنی عیدت با عید سالهای قبل فرق داشته باشه، باید یه آدم دیگه باشی،یه دلقک دیگه..... اما دلقک که همیشه دلقکه...... اما نه این دفعه **************************** اینم یه جمله که گفتنش واسم خیلی سخته آخه این چند ساله خیلی کم شنیدم و گفتم ولی میخوام بگم...... عید همتون مبارک..... |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/23ساعت
20:22 توسط دلقک |
|
|
این شعر یه برداشت از شعر حمید مصدقه که خیلی شعراش رو دوست دارم.......
من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی باغبان،پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک..... دل من گفت برو چون که میخواست ز خاطر ببرد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه میشد اگر؟..... باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!...... |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت
15:11 توسط دلقک |
|
|
هر وقت اون آدم و میدیدم که وارونه توی آب وایساده حسابی خندم میگرفت.....
ولی بعدش یادم میفتاد که نباید کسی رو مسخره کرد...... آخه شاید یه جای دیگه.....تو یه دنیای دیگه......یه آدم دیگه درست وایساده و .... ما وارونه ایم!!!!!! |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت
14:44 توسط دلقک |
|
|
فیلسوف آلمانی میگوید:انسان موجود عجیبی است!!اگر به او بگویید در آسمان خدا،یکصد ملیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بی چون و چرا میپذیرد!!
اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند:رنگی نشوید فورآ انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود!!!!! |
|
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت
13:16 توسط دلقک |
|
|
یک آدم برفی دیدم بی شال گردن وکلاه
که از آدم برفی دیگر می پرسید شال گردن و کلاه و دستکشت را به من قرض می دهی؟ دومی پرسید: برای چه می خواهی اولی گفت شنیده ام آدم ها شال و کلاه می کنند و می آیند میان برف کسانی مثل ما را می سازند می خواهم من هم یکی مثل آنها را بسازم........ ............................................................................ کاش آفتابی هم پیدا شود کسی مثل ما را آب کند....... |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت
9:8 توسط دلقک |
|
|
حالمان بد نيست کم غم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياری داشتيم خود خود غلط بود آنچه می پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت
15:25 توسط دلقک |
|
|
درخت سرخه دار٬طی هزار سال٬زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان به در برد.تنها٬کوهستان هایی که در آن می رویید با آن برابری می کرد. . . . سرکارگر با صدای بلند گفت:«چقدر طول می کشد بیاندازی؟» هیزم شکن یغور تفی انداخت و گفت:«فوق فوقش دو ساعت.» «پس تمامش کن.» تبر زد و تمامش کرد......... |
|
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت
15:29 توسط دلقک |
|
|
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد . غنچه شوقي به شکوفا شدنش نيست که نيست باخبر گشته که دنيا چه فريبي دارد . خاک کم آب شده مثل کويري تشنه شايد از جاي دگر,مزرعه شيبي دارد . سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد باغبان کرده فراموش که سيبي دارد... |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08ساعت
16:8 توسط دلقک |
|
|
گاهی نمیتوانی آن چه را که میبینی باور کنی!!!!!باید انچه را که احساس میکنی باور کنی و اگر میخواهی کاری کنی که دیگران به تو اعتماد داشته باشند باید احساس کنی که تو هم میتوانی به آنها اعتماد کنی!!!!!!!حتی اگر در تاریکی باشی حتی زمانی که در حال سقوط باشی!!!!!!!!!
میچ البوم |
|
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/04ساعت
18:30 توسط دلقک |
|
|
پادشاه شما دارای چنگال سیاه و اونیفرم کامل است......او بر تخت سلطنت نمینشیندو تاجی بر سر نمی گذاردبلکه فقط عمل میکند......کاخ سلطنتی او سرباز خانه و ویلای شکارش دادگاه عدالت است.........
حکومت نظامی اعلام میگردد!!!!!!!!!!!! بنا بر این به خاطر داشته باشید که وقتی من به مکانی قدم میگذارم هیجان و احساسات جا خالی میکنند و رخت میبندند.......... اظطراب و نگرانی های مسخره آمیز برای خاطر سعادت و افتخارات قیافه گرفتن های احمقانه عاشق ها طعنه ها و سخره های مردوده تمام این ها بعد از این ممنوع خواهد بود........... دوره ادا و عشوه گذشته است و از هم اکنون باید جدی بود!!!!!!!!!! تصور میکنم حالا شما مرا درک میکنید و میفهمید چه می خواهم بگویم....... ملخصآ آنکه از امروز باید مردن با نظم و ترتیب را بیاموزید و به عبارت دیگر یاد بگیرید که چگونه باید مرد!!!!!!!!!تا نظم و ترتیب مرگ را بر هم نزده باشید!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت
9:35 توسط دلقک |
|
|
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
&nbs |